تبليغاتX
تو تنها نیستی ...

تو تنها نیستی ...

چه درونم تنهاست..

لبخند بزن . حتي اگر قلبت به درد امده است

 

یک روز زمستانی / بهزیستی

 

دختر کوچولو  گریه میکرد  چون تنبیهش کرده بودند  . چون

بچه های دیگه رو کتک میزد  سوزن  یا  هر چیز تیزی رو

میزد به  دست و پای بچه های دیگه ..  مربیش  موهاش

رو نوازش  میکرد و  می پرسید  چرا  هر بچه ای اذیت میکنه

تو  می زنیش  و سوزن  به دستش میزنی...

دختر کوچولو خوشگل با اون  موهای  بور  گفت

 

اخه   مامانم  ما رو  میزد  اون وقتا که  تو خونه بودیم  هر وقت

مردی  میومد  خونه  هر وقت  مهمونی بود  مامانم  اینجوری

ما رو میزد  تا  به بابا  نگیم  که کی اومده  خونه و کی  رفته

 

 

 

دخترک  خیلی  خوشگل بود....احتمالا  شکل  مادرش ...اگر

نامش  مادر....... ....

...............................................

 

 

 شازده کوچولو

 

 

گل من هم در آینده نابود می‌شود؟
-البته که می‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!»
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما به من دیدن کجا را توصیه می‌کنید؟
جغرافی‌دان به‌اش جواب داد: -سیاره‌ی زمین. شهرت خوبی دارد...

و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‌کرد به راه افتاد.

 

.............................

............................

 

زندگی پراست از گره هایی که تو آن را نبسته ای




اما باید تمام آنها را به تنهایی باز کنی ، تنهای تنها . .

 

 

 ....

 

اهنگ smile ( لبخند )  مایکل جکسون.

ترانه متعلق به John Turner و Geoffrey Parsons است و موزيك مربوط به Charlie Chaplin است ، چاپلين اين موزيك را در فيلم معروفش Modern Times قرار داد . 

 

Smile, though your heart is aching

Smile, even though it's breaking

When there are clouds in the sky

You'll get by...

 

لبخند بزن . حتي اگر قلبت به درد امده است

لبخند بزن .حتي اگر قلبت شكسته است

و حتي زماني كه اسمان ابريست .

تو موفق خواهش شد

 

If you smile

With your fear and sorrow

Smile and maybe tomorrow

You'll find that life is still worthwhile

If you just...

 

اگر لبخند بزني

با همه ي درد ها و اندوه هايت

لبخند بزن و فردا ان زندگي ارزشمند را درميابي

اگر فقط ...

 

Light up your face with gladness

Hide every trace of sadness

Although a tear may be ever so near

That's the time you must keep on trying

Smile, what's the use of crying

You'll find that life is still worthwhile

If you just...

 

چهره ات را با شادي گشوده گردان

هر نشانه اي از غمناكي را پاك كن

با اينكه اشك هر لحظه ميتواند سرازير شود

اكنون زمانش است كه تلاش كني

لبخند بزن . گريه چه سودي دارد ؟!

ان زندگي ارزشمند را درميابي

اگر فقط ...

..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 3:10  توسط ن  | 

موهای طلايی طلائيش تو باد می‌جنبيد.

-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند.

 او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستاره‌را تماشا نکرده

هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
-يک چی؟
-يک قارچ!

 

شازده کوچولو

 ......................................................

دلم گرفته همینجوری  الکی  .....  خوب میشه

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:41  توسط ن 

کبوتر

 

 

چند  روز قبل  از خونه اومدم بیرون به قصد رفتن  مهمانی

 

در حیاط رو که باز کردم  با خودم گفتم امروز  روز شادی رو برای خودم

میسازم..

 

دو تا پسر بودند  مشغول جنب و جوش در پیاده رو  با یک تفنگ بادی

کبوترها و گنجشکها   بیخبر از همه جا نشسته بودند روی درخت روی نرده

 

همون کبوترهایی  که من هر روز  پشت پنجره برنج میریزم برایشان همون

کبوتر های  کوچکی که حالا عادت کردند به پشت پنجره ما.......

 

 

پسرها  شاید ۲۰ شاید ۲۲ سال داشتند با دیدن من پکر شدند مزاحم کارشون

شده بودم  با تفنگ بادی و یک کیسه پر از کبوتر مرده رفتند کمی بالاتر

 

 

 

نشانه گرفتند  کبوتر روی نرده حیاط یک خانه بود چند خانه بالاتر من دویدم و

رفتم  نزدیک   پسرها  تعجب کرده بودند    کبوتر  فرار کرد

 

 

فقط یک کبوتر نجات پیدا کرد

 

این تفریح انسانهاست؟؟

این ما هستیم؟  خوردن کبوترهای کوچه  اونم از نوع کفترچایی  خیلی لذت داره؟

دلم سوخت نه برای حیواناتی که پر میکشند بسوی خدا

برای خودمان برای  اون پسرها  برای فرزندان اینده اون پسرها  دلم سوخت

 

میترسم  باز برنج بریزم پشت پنجره.. میترسم  فکر کنند  همه ادمها خوب هستند

و   از ادمها نترسند   نه باید بترسند...... باید بترسند....

 

.............................................................................

 

شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی! روباه گفت: من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو. روباه گفت من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوجولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است یعنی علاقه ایجادکردن.»

 

 

بخشی از کتاب شازده کوچولو..

 

 ...............

آدمی که بی صدا قهر می کند، میخواهد که بماند!

که دوباره بخواهد، که دوباره خواسته شود،

وگرنه رفتن را که بلد است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 22:25  توسط ن  | 

بهار امد

 

باز هم امد

چه بخواهیم  چه نخواهیم   انگار  با عقربه های  ساعت دست به یکی

کرده بودند  گذشت و...گذشت  و ....امد

 

باز دستفروشها دست به دامان ماهی های  قرمز و سبزه های اراسته شدند

 

باز هلهله  بچه ها  برای خرید کفش و لباس نو...

 

باز دغدغه پدران و مادرانی که همیشه خرجشان  می چربد بر دخلشان......

 

با خودش شادی می اورد  فقیر و غنی ندارد 

 

بوی سمنو  پولهای لای قران    پرده ها و فرشهای شسته شده   شکلاتهای

مخفی شده تا  سال تحویل

بوی پیک شادی عذاب تعطیلات عید    و صدای  بلندی که از هر پنجره ای راحت

میتوانی بشنوی:

عید شما مبارک   صد سال به این سالها  خدمت میرسیم ........

 

.........................................................

 

 

بهار امد

 

بهار  حالا که امدی شادی را به تمام خانه ها ببر  مبادا  خانه ای  جا بزاری

به خانه ما هم بیا.....  اگر یادت  ماند

...........................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 5:21  توسط ن  | 

روی قلب ما ردپا باقی می‌گذارند

 

مدتها قبل برای کاری رفته بودم بیمارستان کودکان ..

کودک  خیلی کم سن بود. لباس بیمارستان پوشیده بود. نشسته بود روی پله 

کنار اسانسور ... مادرش اصرار داشت که

برگردند به اتاقشان  یک سر سرم دست مادر بود یک سر به دستان کوچک دختر

مادر میگفت چرا اومدیم اخه تو راهرو ؟  اینجا که  خبری نیست

دختر با اون چشمان زیبا و سری بدون مو گفت :  اخه تو اتاق حوصلم سر رفته

مامان بزار یه ذره مردم رو ببینم.. یکم اینجا بشینم بعد بریم  تو اتاق همینجا            

دم اسانسور  بشینیم  .... مادر نگران سرم بود  نگران  دخترک ..

 

چند سال پیش بود

 

 

این اولین ردپایی بود که هیچگاه از قلبم پاک نشد 

به هیچکس چیزی نگفتم

خونه که رسیدم دلم میخواست گریه کنم ..

 

فهمیدم  همانی که بودم دیگر  نیستم  یک نیشتر به قلبم خورده بود

 

صورت دختر  پله ها  و سرم دستانش  ان سر بدون مو و گل سر  واضح در

ذهنم مانده  ...

 

 

 

 

 ....

 

دو  هفته قبل دوستی  از راه دور  برام   در مورد  پسری گفت  ۲ساله که  متوجه شدند تومور بدخیم

مغزی داره  و به خاطر  وضع مالی  نامناسب خانواده  عده ای از  خیرین هزینه درمانش رو به عهده

گرفتند  بیماری پسرک پیشرفته بود .... و بدخیم

 

با امیدی  رفتم  یک ماشین و  یک  سگ عروسکی   خریدم  براش  .......

که  پست کنم   که شاید  بخنده ...

که شاید از ما ادمها  خاطره خوبی با خودش ببره

 

 

 

امروز   خبر دادند  که فوت کرد   ...

صبر نکرد  تا بسته ای به دستش برسد خیلی زود... خیلی زود....بود

 ...

ﺧـﻮاﺑـﻴـﺪی ﺑـﺪون ﻻﻻﻳـﻲ و ﻗﺼه      

            ﺑﮕﻴﺮ آﺳﻮده ﺑﺨﻮاب ﺑﻲ درد و ﻏﺼﻪ

                              دﻳـﮕـﻪ ﻛـﺎﺑـﻮس زﻣـﺴﺘــﻮن ﻧﻤﻲﺑﻴﻨﻲ

                               ﺗﻮی ﺧﻮاب ﮔﻠﻬﺎی ﺣﺴﺮت ﻧﻤﻲﭼﻴﻨﻲ

 

           دﻳﮕﻪ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﭼﻬﺮهﺗﻮ ﻧﻤﻲﺳﻮزوﻧﻪ

          ﺟﺎی ﺳﻴـﻠﻲﻫﺎی ﺑﺎد روش ﻧﻤﻲﻣﻮﻧﻪ

                              دﻳﮕﻪ ﺑـﻴـﺪار ﻧﻤﻴﺸﻲ ﺑﺎ ﻧﮕﺮوﻧﻲ

                             ﻳﺎ ﺑﺎ ﺗﺮدﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺮی ﻳﺎ ﻛﻪ ﺑﻤﻮﻧﻲ

 

          رﻓﺘﻲ و آدﻣـﻜﻬﺎ رو ﺟﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻲ

         ﻗﺎﻧﻮن ﺟﻨﮕﻞ رو زﻳﺮ ﭘﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻲ

                           اﻳﻨﺠﺎ ﻗـﻬﺮن ﺳـﻴﻨﻪﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ

                           ﺗﻮ ﺗﻮ ﺟﻨﮕﻞ ﻧﻤﻲﺗﻮﻧﺴﺘﻲ ﺑﻤﻮﻧﻲ

 

 

 

اینها موند همون  ماشین و سگ رو میگم  موند اینجا  به دنبال

کسی که باهاشون بازی کنه.....

 

 

.........................................................................

 

 

بعضی‌ها وارد زندگی ما می‌شوند و خیلی سریع می‌روند
بعضی برای مدتی می‌مانند
روی قلب ما ردپا باقی می‌گذارند
و ما دیگر هیچگاه
همان که بودیم نیستیم !!

 

.......................................................................

 مادر میداند بخشنده هستم یا نه

 

 

وقـتـى كه حاتم طایى از دنیا رفت , برادرش خواست جاى او رابگیرد.
حاتم مكانى ساخته بود كه هفتاد در داشت .
هر كس از هر درى كه مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى كرد و حاتم بـه اوعـطـامى كرد.
برادرش خواست در آن مكان بنشیند و حاتم بخشى كند.
مادرش گفت : تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى , بیهوده خود رابه زحمت مینداز.
برادر حاتم توجه نكرد.
مادرش براى اثبات حرفش ,لباس كهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست .
وقتى گـرفـت از در دیـگـرى رجوع كرد و باز چیزى خواست .
برادر حاتم با اكراه به او چیزى داد.
چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب كرد, برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت :تودوبار گرفتى و باز هم مى خواهى ؟! عجب گداى پررویى هستى ! مـادرش چـهـره خـود را آشكار كرد و گفت : نگفتم تو لایق این كارنیستى .
یك روز هفتاد بار از بـرادرت به همین شكل چیزى خواستم .
اوهیچ بار مرا رد نكرد.
من فرق تو را با او وقتى دانستم كه شیرمى خوردى .
تو یك پستان در دهان مى گرفتى و دست دیگر را روى پستان دیگر مى گذاشتى تـا دیـگـرى از آن نـخـورد, امـا او بـا دیـدن طـفـلـى دیـگـر, پستان را رها مى كرد و در اختیار او مى گذاشت .....

 

 

 .......

حیوانات را بسیار دوست میدارم...

 

هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمیشود ، این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 19:23  توسط ن  |